۱- داخل تاکسی -
پسر نوجوان دستهایش در جیبش است و انگار آرام دارد با خودش صحبت میکند :
کدومشون رو میگی؟ اون چشم رنگیه! مونا بود یا مینا یا فاطمه؟ آها مونا فاطمی! خیلی بیسته! جلو بندیش حرف نداره! امشب؟ کجا؟
یک لحظه نگاهم به نگاهش گره خورد. فکر کنم مثل اون سکانس چارلی چاپلین که اون یارو چارلی رو مرغ بریون میدید اونم داشت منو شکل مونا خانم میدید. زودی نگام رو برگردوندم و بیرون رو نیگاه کردم ! انگار نه انگار چیزی شنیدم!
۲- خیابان شریعتی- من در حال قدم زدن به سمت پایین:
یک زن تقریبا ۳۰ ساله و چاق و با یه من آرایش که یه دستش کیف بود و با یه دست دیگش هم داشت حرکات شمشیربازی رو انجام میداد .یعنی اگه از کنارش رد میشدی و دستش بهت میخورد کمه کمش دیگه فوت میکردی-
زن با فریاد با حرکات شدید دست: غلط کردی! مرتیکه الاغ! خیییلی خری! گه خوردی! اره! آره!
ساعت ۵ امروز کجا بودی؟ خفه شو! دروغگوی پست! تو رستوران اون خانمه کی بود کنارت!
خوش گذشت؟ خفففه! اصلا حرف نزن! نمیخوام صدای نحست رو بشنوم. ( با فریاد) دارم میااام!
میدم عباس از پشت آویزونت کنه! حالا ببین!
( ببخشید به خاطر حرفای رکیک ! من فقط تو انتقال حس اون خانم خطرناکه با صداقت عمل کردم)
باور کنین تا شعاع دومتریش انرژی منفی داشت. هیچ گوشی موبایلی هم دستش نبود . انگار داشت همه ی این ناسزاها رو به همه ی افراد عابر میگفت. اما خودش اصلا تو یه عالم دیگه بود.
کمی صبر کردم تا دور شد بعد دوباره راه افتادم.
۳- سوار ترک موتور - راننده ی موتور یه پسر ۲۵ ساله تقریبا! خوشرو!
بفرما! ناقابله! هر چی حال کردی بده! من معمولا طی نمیکنم با مسافرا! بیشین حالا بریم تا بعد!
( خب منم نشستم ترکش و راه افتاد .یهو وسط راه شروع کرد با خودش حرف زدن یعنی انگار با خودش حرف میزد و دو تا دستشم به فرمون بود!)
جونم بابا جون! خودم نوکرتم. اون عروسک خوشگله؟ چشم! دیگه چی میخوای! قربووونت برم.
گوشی و بده مامان! سلاااام! جیگر! خوبی؟ دارم میام. اومدم بابا! چشم! ( یه خورده با صدای بلندتر) کجا پیاده میشی؟ داداش پرسیدم کجا پیاده میشی؟
تازه فهمیدم جمله ی آخرش با من بوده! گفتم: ببخشید ! فکر کردم با کس دیگه ای هستید! یه خورده چپ چپ نیگام کرد. و دوباره شروع کرد به حرف زدن با جیگر!
۴- بچه که بودم حدود ۲۵ سال پیش توی محلمون یه پسره جوون تقریبا ۳۰ ساله بود که همیشه مینشست سر کوچه ی ما و من ازش خیلی میترسیدم. اسمش قاسم بود ولی بهش میگفتن قاسی دیوونه! شایعه بود که تو زندان شاه شستشوی مغزیش دادن ! آخه همش با خودش حرف میزد.مثلا تا تو رو میدید میگفت : چیه! مگه تو داداشمی! حالا فرض کن داداشم باشی! خب بعدش چی؟
گاهی هم همینجوری وقتی حرف میزد بلند میخندید و گاهی فحش میداد . گاهی حرفای خوب میزد.اما همیشه دستاش زیر بغلش بود و هیچ دستی حرف میزد!
من اون موقعها فکر میکردم قاسم واقعا خله! آخه کی با در و دیوار حرف میزنه! اما حالا که این همه سال گذشته میبینم قاسم خیلی هم از زمان خودش جلوتر بوده!
الان تو خیابونا ! تو تاکسی! تو اتوبوس! سر کلاس! تو بازار! پره از قاسی دیوونه ها! همه دارن مثل خولا با خودشون حرف میزنن. اونم هیچ دستی!
از هندز فری و استفاده از اون متنفرم.
*همه ی اتفاقات فوق تجربه ی بدون واسطه ی نگارنده میباشد.
*دلم تنگ شده