? خانه من

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 09:11 AM
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 7:01 PM

یه دانشگاه بزرررگ با کللی درخت و جاده! اون اوایل تو دانشگاه علم و صنعت تهران وااقعا گم میشدم.راستش رو بخواین اصصلن متوجه موقعیتی که توش بودم و امکاناتی که داشتم نبودم.اصلا تو یه فضای دیگه بودم.هییچ کدوم اون امکانات و موقعیتها برام جذاب نبودن و هییچ چی از تنهاییم کم نمیکردن.نه تنها آروم نمیشدم بلکه بعد ترم یک فهمیدم اصلن استعدادها و علایقم با جایی که بودم تطابق نداشت.در حالی وارد دانشکده ی کامپیوتر دانشگاه علم و صنعت تهران شدم که اصلن نمیدونستم برا چی اونجام و ازین رشته چی میخوام.به نظر وحشتناک میرسه ولی دقیقا برا من اتفاق افتاد.دنبال دوست که اصلا نمیگشتم.دانشگاه یه بوفه ای داشت که پشتش رو به یه باغچه بود و من کللی ازونجا خوشم میومد.یادمه وقتی اولین بار تو عمرم غرور درسیم شکست و داغون شدم به همون پشت تریا پناه بردم و سعی کردم با خوردن چایی و فکر کردن و تحلیل موقعیتم کمی آروم بشم.تقریبا جزو اولین دفعات عمرم بود که روزگار منو مجبور کرده بود موقعیتم رو تحلیل کنم و فقط ذاتی عمل نکنم.منی که هرر سال جزو ممتازای مدرسه بودم و معدل زیر ۱۹ نداشتم و رتبه ی کنکورم ۸۶۱ بود ترم دو ۹ واحد درسی رو افتادم.وحشتتناکترین موقعیتی که تا این لحظه برام پیش اومده! ۹ واحد درسی! غرورم فقط نشکست و بلکه داغون شد...حس میکردم بقیه ی بچه ها انگار با جو آشنا هستن و من وااقعا طول کشید تا با جو دانشگاه کنار بیام.آخه من از یه مدرسه ی فوق العاده معمولی وارد دانشگاه شدم.حتی یک ساعت هم کلاس کنکور نرفتم و هییچ کتاب اضافه های نخوندم و خیییییییییلی برام طبیعی بود که باااید تهران قبول شم و به چیز دیگه ای فک نمیکردم.مغرور بودم. 

حسام و ایمان اولیم کسایی بودم که چشماشون برام آشنا بود و کمی نزدیکشون شدم.تنها بودم. 

ایمان الان فک کنم استرالیا باشه و حسام الان تو کار تولید فیلمه. دوستهایی که خییلی فضای فکریمون شبیه هم نبود ولی دوس بودیم . بعدها مهدی و رضا و حمید و بابک و حسین هم اضافه شدند. 

گاهی شبا که خواب تو چشام نیست فک میکنم چی کار کردم من تو دانشگاه! درسته که اون شوک ترم ۲ رو با تلاش وحشتناک و تسلط به اوضاع رد کردم و کللن همون ۸ ترمه درسم تموم شد ولی اون دوره رو اصصلن دوس ندارم.هییچی به من اضافه نکرد که هیچ کللی هم اذیت شدم.دقیقا تو همون ایام بود که یه نفر همییشه برام میدرخشید و تصور میکردم همراهمه.براش حرف میزدم و از بغضای تو گلوم میگفتم.تنها کسی بود که میدونست تنهام.از دید بقیه من هییچی کم نداشتم و همه چی مرتب بود و فقط اون لعنتی میدونست تو دلم چه آشوبیه.خب منم اینجوری بودم دیگه.نمیدونم چرا ... کلن مسیرم اشتباه بود و با اینکه میدونستم ولی ادامه دادم.شک ندارم اگه رشته م انسانی یا تجربی بود یه کله تا دکترام میرفتم والان به جای بازار تو دانشگاه بودم.ولی جبر همیشه پیروزه. 

 

این روزا دارم لاست رو میبینم و نمیدونم چرا به شدددت یاد اون ۴ سال دانشگاهم میفتم.ناخودآگاه! انگار حس میکنم من تو اون ۴ سال گم شده بودم و حتی سالهای قبلش!یا شاید خواب بودم ..... بعد از سال ۷۹ بود که با رفتن از دانشگاه تازه بیدار شدم و فهمیدم چه موقعیتهایی داشتم! چه دوستهایی!چقققققد میشد جور دیگه ای اون ۴ سال رو گذروند. 

من از گذشته همییشه متنفر بودم و هستم و به هیییییچ عنوان دوس ندارم به عقب برگردم و همییشه جزو آرزوهامه که زمان سریعتر بگذره ولی به طور عجیبی اون ۴ سال ولم نمیکنن!خواب دوستام رو میبینم.خواب امتحانای وحشتناک! خواب شبای امتحان!خواب شبای غریب تو خوابگاه! دراز کشیده رو چمنا!بی تفاوت! بی هیییچ چیز خاص! ..... 

 

هیچ کدوم از دوستام تو اون ۴ سال تغییری تو من ایجاد نکردن.فقط کمی صداقت بابک برام عجیب بود و سادگی و ریلکسی رضا! راستی حمید هم همیشه برام علامت تعجب بود و همین الان هم گاهی به حرفاش فک میکنم.پسر عجیبی بود.قشنگ هم سیگار میکشید.... 

 

شک ندارم که چیزی تو اون سالا جاگذاشتم و رد شدم. شبهی از ۴ سال مثلا زندگی...من تو اون سالا گم شده بودم...............  

 

*شاید ادامه ی این قصه رو بعدن براتون گفتم.... 

 

شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 7:20 PM

تمام زنهای زندگیم تا به اینجا فرشته بوده اند و قلب بزرگم برا همه شان همیشه جا داشته است.با زن و فقط با زن انگار میشود عشق را درک کرد.فقط با زن. 

من احترام میگذارم به روح لطیفشان و احساسات پاک و نابشان.زنهای زندگی من پاکند و فقط میشود به حالشان حسرت خورد. 

زن.مامان.مرضی.آبجی.سارا............... 

 عاشقتون هستم و دستان لطیفتان رو میبوسم.قلب محکم و ساده تان را میفهمم. میفهمم ... 

 

پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 07:28 AM

دلم براتون تنگگگگگگگگگگگگگ شده...برا همتون.برا اینجا.برا نوشتن.چه جوری بگم چققققققققد دلم تنگ شده بود براتون. 

خدایا چققد حرف دارم من.چققققد دوست دارم با دوستای وبلاگیم حرف بزنم.... 

 

این روزا اکثرا مسافرتم و داره اتفاقای خوبی برام میفته.کلللن حالم خوبه و سرحالم و درسسست مث یه پسر ۱۸ ساله ی خوش اخلاق و خوشتیپ ( قابل توجه فاطمه)) انرژی دارم. 

بچه ها هیییییییچی به نظرمن تو دنیا لذتش بیشتر ازین نیست که به چیزایی که فک میکنی عمل کنی و با هممه ی سختیهاش اجراشون کنی.برده ی هییچ سیستمی نباشی و آرزوهای خودت رو عملی کنی یا حداقل بری به سمت عملی کردنشون. 

 

آهنگ (جوابم نکن) محسن چاووشی موسیقی این روزامه. 

 

همین.فقط دلم براتون تنگه.محمد وقتی میگه دلم براتون تنگه یعنی دلش براتون تنگه... 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان