? خانه من

مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388 ساعت 12:53 PM

به نظر من هر کسی میتونه به کل زندگیش یه نیگاه بندازه و کل زندگیش رو تو یه کلمه تعریف کنه!

شاید این کار خیلی سخت باشه و خیلی به فکر نیاز داشته باشه ولی شدنیه! اصلا این کار رو سطحی و دست پایین فرض نکنین. وقتی آدم جدی به جریان زندگیش از اول تا اینجا فکر کنه یه نقطه عطفا و لحظه هایی رو میبینه که با بقیه جریان فرق داشتن و جهت و نوع و جنس زندگی رو عوض کردن!

گاهی اونقدر مشغول روزمرگی میشیم که یادمون میره برا اون اتفاق برا اون لحظه برا اون نقطه تو زمان خودش چه بهای سنگینی پرداخته بودیم و جریان زندگیمون عوض شده بوده! حالا چه منفی چه مثبت! 

من خودم هر چند وقت یه بار از رودخونه ی زندگیم میام بیرون و از کنار رودخونه شروع میکنم رفتن به سمت سرچشمه! تو راه میگردم دنبال مسیرها و ردها و سنگها و علامتها و پلها و برا هر کدوم یه کلمه که گویای اون لحظه باشه انتخاب میکنم.

بعد سعی میکنم مهماشون رو جدا کنم و همینجور میرم جلوتر تا اینکه همیشه همیشه همیشه تو این ده سال رسیدم به یه کلمه ی جادویی!

کلمه ای که کل جریان زندگی من رو عوض کرد. کلمه ای که قبل از اون زندگیم جور دیگه ای بود و بعد از اون همه چیز عوض شد. کلمه ای که وقتی برای اولین بار دیدمش بهش خندیدم.کلمه ای که همه چیز زندگیم رو بهش مدیونم.کلمه ای که هیچوقت فراموشش نمیکنم. یه کلمه ی مقدس!

من اگه بخوام کل زندگیم رو تو یه کلمه و فقط و فقط و فقط یه کلمه تعریف کنم میگم:


تغییر


حالا آیا شما هم میتونین کل جریان زندگیتون رو فقط و فقط و فقط تو یه کلمه تعریف کنین؟



شنبه 17 بهمن ماه سال 1388 ساعت 5:03 PM
When I'm lying in the arms of the woman I love,
 I'm completely at peace with the world

...
* سالگرد ازداجمونه...
دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388 ساعت 6:54 PM

۱- داخل تاکسی -

پسر نوجوان دستهایش در جیبش است و انگار آرام دارد با خودش صحبت میکند :

کدومشون رو میگی؟ اون چشم رنگیه! مونا بود یا مینا یا فاطمه؟ آها مونا فاطمی! خیلی بیسته! جلو بندیش حرف نداره! امشب؟ کجا؟

یک لحظه نگاهم به نگاهش گره خورد. فکر کنم مثل اون سکانس چارلی چاپلین که اون یارو چارلی رو مرغ بریون میدید اونم داشت منو شکل مونا خانم میدید. زودی نگام رو برگردوندم و بیرون رو نیگاه کردم ! انگار نه انگار چیزی شنیدم!


۲- خیابان شریعتی- من در حال قدم زدن به سمت پایین:

یک زن تقریبا ۳۰ ساله و چاق و با یه من آرایش که یه دستش کیف بود و با یه دست دیگش هم داشت حرکات شمشیربازی رو انجام میداد .یعنی اگه از کنارش رد میشدی و دستش بهت میخورد کمه کمش دیگه فوت میکردی-


زن با فریاد با حرکات شدید دست: غلط کردی! مرتیکه الاغ! خیییلی خری! گه خوردی! اره! آره!

ساعت ۵ امروز کجا بودی؟ خفه شو! دروغگوی پست! تو رستوران اون خانمه کی بود کنارت!

خوش گذشت؟ خفففه! اصلا حرف نزن! نمیخوام صدای نحست رو بشنوم. ( با فریاد) دارم میااام!

میدم عباس از پشت آویزونت کنه! حالا ببین!

( ببخشید به خاطر حرفای رکیک ! من فقط تو انتقال حس اون خانم خطرناکه با صداقت عمل کردم)


باور کنین تا شعاع دومتریش انرژی منفی داشت. هیچ گوشی موبایلی هم دستش  نبود . انگار داشت همه ی این ناسزاها رو به همه ی افراد عابر میگفت. اما خودش اصلا تو یه عالم دیگه بود.

کمی صبر کردم تا دور شد بعد دوباره راه افتادم.


۳- سوار ترک موتور - راننده ی موتور یه پسر ۲۵ ساله تقریبا! خوشرو!


بفرما! ناقابله! هر چی حال کردی بده! من معمولا طی نمیکنم با مسافرا! بیشین حالا بریم تا بعد!

( خب منم نشستم ترکش و راه افتاد .یهو وسط راه شروع کرد با خودش حرف زدن یعنی انگار با خودش حرف میزد و دو تا دستشم به فرمون بود!)

جونم بابا جون! خودم نوکرتم. اون عروسک خوشگله؟ چشم! دیگه چی میخوای! قربووونت برم.

گوشی و بده مامان! سلاااام! جیگر! خوبی؟ دارم میام. اومدم بابا! چشم! ( یه خورده با صدای بلندتر) کجا پیاده میشی؟                               داداش پرسیدم کجا پیاده میشی؟

تازه فهمیدم جمله ی آخرش با من بوده! گفتم: ببخشید ! فکر کردم با کس دیگه ای هستید! یه خورده چپ چپ نیگام کرد. و دوباره شروع کرد به حرف زدن با جیگر!


۴- بچه که بودم حدود ۲۵ سال پیش توی محلمون یه پسره جوون تقریبا ۳۰ ساله بود که همیشه مینشست سر کوچه ی ما و من ازش خیلی میترسیدم. اسمش قاسم بود ولی بهش میگفتن قاسی دیوونه! شایعه بود که تو زندان شاه شستشوی مغزیش دادن ! آخه همش با خودش حرف میزد.مثلا تا تو رو میدید میگفت : چیه! مگه تو داداشمی! حالا فرض کن داداشم باشی! خب بعدش چی؟

گاهی هم همینجوری وقتی حرف میزد بلند میخندید و گاهی فحش میداد . گاهی حرفای خوب میزد.اما همیشه دستاش زیر بغلش بود و هیچ دستی حرف میزد!

من اون موقعها فکر میکردم قاسم واقعا خله! آخه کی با در و دیوار حرف میزنه! اما حالا که این همه سال گذشته میبینم قاسم خیلی هم از زمان خودش جلوتر بوده!


الان تو خیابونا ! تو تاکسی! تو اتوبوس! سر کلاس! تو بازار! پره از قاسی دیوونه ها! همه دارن مثل خولا با خودشون حرف میزنن. اونم هیچ دستی!


از هندز فری و استفاده از اون متنفرم.


*همه ی اتفاقات فوق تجربه ی بدون واسطه ی نگارنده میباشد.

*دلم تنگ شده



چهارشنبه 7 بهمن ماه سال 1388 ساعت 7:23 PM

بانو ! گاهی به شدت میترسم که اینقدر بی محابا به سفر میروی. وقتی از کنارم میروی در نگاه زیبایت فقط سرور و شادمانی میبینم. نکند کوتاهی از این مرد گنهکار مجنون سر زده باشد یا چیزی شبیه این؟ 

بانو: ( با لبخندی معنی دار ) آقای من! دیگر اینگونه حرف نزن! دلم میگیرد از روزهای تکراری و این رفتن بهانه ایست برای تازه برگشتن!  

 

بانوی محبوب اصفهانی من! پس لا اقل برای شاد کردن دل این مرد گنهکار مجنون وقتی داری میروی خودت را کمی ناراحت نشان بده به نشان این که واقعا دلت نمیخواهد بروی و ولی ... 

 

بانو: ( با تندی) من هیچوقت به همراهم حتی برای خوشی دلش جز راست نمیگویم.آخر آقای مهربان من ! خب وقتی برای اندکی از پیشت میروم واقعا خوشحالم.چرا باید چیز دیگری وانمود کنم؟ 

 

این اواخر دیگر حریف منطق اصفهانیت نمیشوم.شاید نشانه ی پیری باشد. 

 

بانو: آقای منطقی من ! این مردی که من میبینم ۴۰ سال دیگر هم همین هست که هست!  

به نظر من این آقا خوشتیپترین و دل جوانترین مرد دنیاست! البته اگر کمی شکم نداشت و هر روز صورتش را اصلاح میکرد و دست از شلختگی بر میداشت هم خیلی خوب بود! 

 

باااااااانو من اصلا شلخته نیستم.فقط از نظم اضافی و منطق خالص متنفرم. به نظرم وقتی کتابهایم روی میز تلنبار میشود خیلی زیباتر از وقتی ست که همه شان مرتب در کتابخانه هستند  و یا مثلا وقتی غذایم تمام میشود و در همان لحظه دوست دارم روی مبل لم بدهم و مجله را ورق بزنم چه اشکالی دارد ظرفها روی میز بمانند! این همه وقت داریم. راستی اصلا من از مردهایی که هرروز اصلاح میکنند خوشم نمی آید. به نظر خودم با ته ریش جذابتر میشوم. 

 

بانو: (با خنده ی بلند) این اواخر بی تاب تر هم شده ای! شوخی کردم آقای جذاب من! 

 

بانو تو میدانی چرا آدمها اینقدر با هم فرق دارند؟ چرا بعضیها اینقدر رها و آزاد و بدون وابستگی زندگی میکنند و بعضی دیگر زود دل میبندندو اسیر میشوند؟ اصلا کدام بهتر است؟ 

 

بانو: هر دو بهتر است!( با لبخند) هر کدام به وقت و شان خودش!آدمی که دل نبندد اصلا ادم نیست! خب اصلا تمام اینها را گفتی که مثلا من به سفر نروم ! اما دریغ ! من عازمم!  

تو را به خدا اخمهایت را باز کن و بخند. آقای دلتنگ من اگر قواعد بازی دلبستگی را رعایت نکنی اسیر و درمانده میشوی! بلند شو و کمکم کن چمدانم را ببندم. بلند شو آقای خوب من!   

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>